کمتر آدمی رو دیدم ک پشت چند لایهسایه خودشو قایم نکرده باشه
چه خوبیم چه بد ، واقعیت رو جور دیگه جلوه می دیم تا شاید چه چه همسایه بُعدهای خالی شخصیتمون رو پر کنه
از حسهای خوبی بگیر که هیچ وقت در زمان درست ابراز نمیشنتا بغضای خفه شده تو صدای قه قه مون ک مبادا به ضعیف بودن متهم بشیم
ک شاید فراموش کردیم دوست داشتن یک موهبت و ابرازکردن ِ اون یک هنر و حتی همون یک قطره اشک ِ بدون رو در بایستیقدرتمون رو هر چه بیشتر بیان می کنه
عجیب مردمانی هستیم ک در آغوش می گیریم و لبخند می زنیم به هر آن کس ک جایگاهی در ذهن و قلبهامون ندارن وبه گرمی دستان کسانی را می فشاریم که نسبت به اونها پر از احساس انزجارو تنفریم و به صدم ثانیه نکشیده از دور شدنشونکاسه ی غیبت در دست می گیریم
.
.
.
ونقاب پشت نقاب
عمده ی وقتمون رو سر پنهان سازی خود واقعیمون می کنیم چرا که حوصله ی بحث و آزار دیدن نداریم
تقصیر کسی هم جز خودمون نیست چرا که همیشه در پی اثبات اشتباه کردن بقیه بودیم تا با ثبت اون درستی سخن و عقیده ی ما آشکار بشه
و حال نوبت ماست
تصمیم می گیریم وانمود کنیم که "من" همانند شمام تا از سیل قضاوت دیگران رهایی پیدا کنیم
و این گونه می شه که بی ارزش می شه " دوست داشتن " هامون
چرا ک من عاشق نقاب تو و تو هم شیفته ی توهمی از من می شی
در حالت فوق شخص شخیص جنابعالی در راستای اهداف کمال گرایانه کائنات کلا دیده نشدهو جزو تلافات یا همون قربانی تلقی می شی .
فرد مذکور در طول زندگیش به پدر، مادر، خواهر و برادرِ زمین و زمان الفاظ رکیک نثار کرده
و خاک بر سر ریزون با این دنیا وداع می کنه .
تعبیر دوم اینه که تو ریز میبینی دنیارو .
فوق والذکر مهارت خاصی در ارجاع دادن همه چیز به نواحی ممنوعه داشته و بی توجه به هر آنچه در اطراف یا برایش رخ می ده حرف و عمل خودش رو به کرسیمی نشونه .
شاید در ظاهر ایده آل و رویایی باشه این حالت ولی بی شک عوارض ناشی از این بی قیدی نه تنها دامان اطرافیان رو می گیره ، بلکه خود فرد هم به اون دچار می شه .
گاهی وقتا که زندگی کامتو تلخ کرد از دسته دوم باش و هر وقت غرور کاذب دودمانتو بر باد داد نیم نگاهی به دسته ی دوم بنداز باشد که آمرزیده شوی .
،؛،
می گن دنیا کوچیکه
،؛،
" نــــــــــــــــه ! امکان نداره !!!! "
حس عجیبیه وقتی با فردی تازه آشنا می شی و هیچ پیش زمینه ای هم در ذهنت از این آدم نداری ولی گذشته و بخشی از آیندتون به هم گره خورده و در عجب می شی ک خاطرات مشترک و دوستان مشترکتون -هرچند بدون علم به اونا - چه پیوند ساده ای رو بینتون بر قرار کردن .
هَ هَ هَ همــــــه ی جونم ! تغییر کردم .. خونسرد ،؛، بی انگیزه و فقط سعی میکنم آنچه باشم که بودم و مدت هاست ک نیستم . . " زدم در گوشش , جیکشم در نیومد . همونجور زل زده بود توچشام , حالت چشاش هیچ فرقی با قبل نداشت , انگار حس نکرده بود چیزیو ,فقط خیره و مات بهم نگاه میکرد ." اینجوری واسم شروع کرده بود با گیجی تعریف کردن .نصف شب بود و منم خسته ی خسته . تمام تلاشمو می کردم متوجه قرمزی چشام نشه . می دونستم اتفاقای اخیر حساس ترش کرده ونمی خواستم احساس ناراحتی بکنه . " بلند شد که بره, دستشو گرفتم و نشوندمش پیش خودم . شونه هاشو گرفتم و تکون می دادم اشک خودم در اومده بود ..داد می زدم لامصب یه چی بگو بزن در گوشم , سرم داد بزن .. دستام دیگه جون نداشت .. هیچ جارو نمیدیدم دیگه " چقدر شکسته بود باورم نمی شد کسی که جلوم نشسته و داره اینارو برام تعریف می کنه همون آدم شاد سالهای پیشِ ! . .
ای ای ای ای کاش بودی پیشم ! شدم آدم لحظه ها در ثانیه پرم از شوق انرژی غم شادی دوست داشتن نفرت و نکشیده به ثانیه دوم خالیم از هر حسی پا به پا ی بقیه می خندم از ته دل ؛ بغض می کنم ؛ همدل می شوم در خلوتم غریبه ای بیش نیستم همراهیش نمی کنم بی خیال بی خیال از توجه تهی اش می کنم عادتش داده ام صدایش را همساده نشنود . . چیزی نداشت که بگه چیزی نداشتم که بگم فقط گرفتمش تو بغلم اونقدر که بعد اون همه گریه خوابش برد . . تیله 26 فروردین 89